آوازه دلهای شکسته
پایان حکایتم شنیدنی است من عاشق او بودمو او عاشق او
دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این است که معشوق من از عشق تهی ست دردم اینست که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم عمر من با دوریش با غم گذشت غم چه باشد بر سرم ماتم گذشت سینه ام از عشق او آتش گرفت شعله اش از عالمو آدم گرفت
زندگی یک بازی درد آور است زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم ، اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و همین کم ها خوش است با ختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
صفحه قبل 1 صفحه بعد |
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |